17 Mayıs 2013 Cuma

dua etmek

bismillahi rahmani rahim
yediğimiz can olsun
içtiğimiz kan olsun
 bu güzel sabah kahvaltısı
 hepimize afiyat olsun
 allah bizi korusun
 amin




30 Nisan 2013 Salı

رقص بهار



اینجا روز جهانی کودک تعطیل رسمی هست و از یک هفته قبل تو مدارس و مهدها جشن می گیرن و از کشورهای زیادی گروهایی از بچه ها دعوت می شن که رقصها و نمایشهای مربوط به کشورشون رو اجرا می کنند. امسال این مراسم تو شهر ازمیر بود باهم رفتیم به محل جشنها نزدیک شهر بازی بود خیلی شلوغ بود من هیچ حدس نمی زدم تو ازمیر اینهمه بچه وجود داشته باشه .
این گربه ها رو تو مسیر دیدیم رنگ خاصی داشت که رضا ازش عکس گرفت این گربه پایینی هم  پاش صدمه دیده بود و می لنگید اونهم اومد تا تو عکس باشه

صبح منتظریم که سرویس مهد بیاد 
اومدن امون به این کشور باعث شد که برای اولین بار به مهد بری . مهد رو دوست نداشتی بخصوص ماههای اول  که اصلا دوست نداشتی ما بهت حق می دادیم چون از این همه تغییری که برات اتفاق افتاده بود اصلا خوشحال نبودی دور شدن از تنها دوستان عزیزت مهدی و مهدیس که گهگاه یادشون می افتادی و به نحو سوزناکی گریه می کردی حرف زدن اطرافیانت به زبونی که تا حد زیادی نمی فهمیدی جدا شدن از خانه قدیمی و پدربزرگ و مادربزرگ و دیگرانی که تو رو دوست دارن و تو دوستشون داشتی ... خب روزهای سختی بود برای ما هم سخت بود بخصوص وضعیت تو برای ما بیشترین نگرانی رو به همراه داشت می دونستیم که به مرور زمان ترکی یاد می گیری حتی بهتر از ما و خیلی خوب صحبت می کنی. بعد از اینکه از مهد به خونه می اومدی خسته نشون می دادی و پشت سر هم حرف می زدی این نشون می داد که تمام روز توی مهد حرف نزده بودی یکی دو ماه اول تقریبا هر روز صبح گریه کردی لاغر شده بودی شاید یکی از دلایلش این بود که هنوز به غذاهای مهد عادت نکرده بودی اما بعدتر خیلی بهتر شد.من مدام به رضا و خودم می گفتم نگران نباش این هم بخشی از زندگی است همیشه همه چیز به میل ما نیست و بهار به موقعیت جدید عادت خواهد کرد. 
 این روزها صبحها راس هشت و نیم خودت بیدار می شی و سرحال برای رفتن به مهد اماده می شی خیلی خوب ترکی حرف می زنی خیلی خیلی بهتر از ما. رقصها و شعرهای خوشگلی یاد گرفتی که عصرها برای ما اجرا می کنی عزیزم می دانم که روزهای سختی رو گذراندی اما خوشحالم که قوی بودی و تونستی تحمل کنی      

16 Nisan 2013 Salı

doymadik doyamadik birbirimize
امروز مدام یه شعری رو می خوندی توی مهد یاد گرفته بودی چند تایی از جمله هاش رو فهمیدم و همین جمله اصلی رو که خیلی قشنگ اداش می کردی رو تو یوتیوب سرچ کردم وقتی پیداش کردم خیلی خوشحال شدی کلی باهاش رقصیدی
oh olsun size  

9 Nisan 2013 Salı



 
   inciraltı kent ormanı

روز شنبه ششم اپریل 2013 باهم رفتیم اینجا   بهت قول داده بودم که می ریم جنگل  تا مثل پپه که با پدربزرگش رفته بود کمپ بزنیم جای خوشگلی بود جنگلی که کنار دریاست توی ساحل اسکله های چوبی ای بود که قایقهای ماهیگیری زیادی پهلو گرفته  بودن.  با هم رفتیم قدم زدیم و این گلها رو جنع کردیم. بهت گفتم بهار بذار با این گلها ازت عکس بگیرم و تو این ژست رو گرفتی روی چمنها دراز کشیده بودی و می گفتی مامان  کامپ یاپماک چوک گوزل. مدتی است که خیلی به لباسهات اهمیت می دی خیلی دلت می خواد دامن بپوشی و البته جوراب شلواری   خودت می گی می خوام پرنسس بشم و بال داشته باشم رضا قراره برات بال درست کنه امیدوارم به زودی صاحب بال بشی چادر کوچولویی که باهاش خونه درست می کنی با خودمون
 برده بودیم تازه اونجا متوجه شدم که همه جاش رو با خودکار نقاشی کشیدی این لونه پرنده رو هم باهم پیدا کردیم . یه عروس و داماد هم اومده بودن عکس بگیرن من موبایل رو بهت دادم که ازشون عکس بگیری عروس لباس جالبی داشت سرخابی بهمون خوش گذشت الان که دارم این پست رو می ذارم گلهایی که جنع کردیم توی آب گذاشتیم و روی میز کوچولوی توست و تو توی مهدکودکی

1 Nisan 2013 Pazartesi










تو این عکسها تو حدودا چهار ماهه بودی چند تایی اش مال وقتی هست که رفته بودیم تهران و چند تایی اش هم تو اردبیل خونه خودمون گرفتم عکسها رو. خوبن عکسهای خوبی هستن. 

30 Mart 2013 Cumartesi

این ویدئو رو خاله پری حدود دوسال پیش گرفته از تهران مهمون اومده بود خونمون اردبیل اینجا تو حدود دو سال و چند ماهت هست لباس قرمزی که از بانک لی برات خریده بودم پوشیدی لباس برات بزرگ بود چون برای سن چهار سال بود اون لباس رو چند روزی پوشیدی و بعد من گذاشتمش تو کمد واسه وقتی اندازه ات بشه. این روزها که تا دو ماه دیگه چهار سالت تموم می شه همون لباس رو بعضی وقتها موقع مهد رفتن  می پوشی و دیگه کاملا اندازه ات شده. جمله ای که اون روزها افتاده بود دهنت این بود که می اندازمت تو صندوق درشو می بندم یا می گفتی می اندازمت دستشویی درتو می بندم البته من نمی دونم این جمله رو چطوری ساخته بودی چون هیچکدوم ما این حرفو تا به اون زمان بهت نگفته بودیم من از طرز حرف زدن خاله پری خوشم نیومد و بهش گفتم پری چرا اینطوری با بهار حرف می زنی گفت که می خوام حرف بزنه می خوام عصبانی اش کنم حرف بزنه فیلم بگیرم ! به هر حال اینم رو ش اون بود برای به حرف در اوردن تو صدای تلویزیون رو می شنوی تو فیلم، روی کانال بی بی سی هست بعد از لحظاتی هم صدای جارو برقی کشیدن من می آد  

29 Mart 2013 Cuma


این جغدهای کوچولو رو رضا درست کرده با لوله های مقوایی داخل دستمال توالت . به محض اینکه دستمال توالتی تموم می شه بلافاصله اونو می بری پیش رضا و می گی بیا آقا رضا جغد درست کنیم .
اینجا که می نویسم انگار مخاطب ام بهاری هست که خیلی جوونه حدود بیست ساله وقتی که داشتم این وبلاگ رو باز می کردم تو اطلاعات  جی میل ات  سنت رو بیست سال بزرگتر نوشتم تصور بیست سالگی تو قلبم رو پر از شادی میکنه  

افتتاحیه

بهار عزیزم این عکس رو برای افتتاح وبلاگت انتخاب کردم از کلاژی هست که تو دیشب درست کردی گفتی برای آقا رضا درست می کنم . خیلی خوشگل شده منم قبول د ارم. این روش کلاژ درست کردن ایده خودته .کشف کردی که رنگ سفید آبرنگ در واقع کارکرد چسب رو می تونه داشته باشه چون به هیچ کاری نمی اد قبلا برات از این چسب ماتیکی ها گرفته بودم شاید چون رنگ اون چسب هم سفیده این به ذهنت اومده نقاشی رو که می کشی تکه تکه پاره می کنی و بعد قلم مو رو می زنی به  آب و رنگ سفید و می مالی پشت تکه کاغذی که پاره کردی بعد که حسابی پشتش خیس شد می چسبونی به یه صفحه کاغذ بعضا کاغذی که قبلا یه نقاشی دیگه روش کشیدی و بعضی وقتها مثل این عکس، روی تخته نئوپانی که مربعی و کوچیکه و توی وسایلت هست. دیشب که اینو درست کردی خیلی کیف کردم با خودم گفتم نباید بذارم این خاطره های کوچیک از تو لابلای روزها و زمان فراموش بشه واسه همین این وبلاگ رو برات باز کردم از این به بعد از تو و کارهات می نویسم دوستت دارم